فشار هوا تو کله م کم می شه و هر آن ممکنه چشمام رو بکشه تو. خونم رو احساس می کنم که داره از بازوم کشیده میشه تو دستم؛ مثه خون دادن تو آزمایشگاه. بازوهام ضعیف می شن، دستام داغ میشن و می لرزن و بیخودی دکمه ها رو فشار می دن. ایمیلم رو باز می کنم و زل می زنم بهش. دنیا دورم شروع می کنه عوض شدن: گوشه ها تیز تر می شن، سایه ها تند تر، رنگ ها کمرنگ تر... انگشتام لازم دارن که دور مدادم حلقه شون کنم و بیافرینم. که بعد به آدمک های تو دفترم نگاه کنم، و تحسینشون کنم، براشون بنویسم، واسه شون داستان درست کنم... درد از بالای معدم میاد و تو تنم می پیچه، تو گلوم جمع می شه و نمی ذاره نفس بکشم. نمیتونم نقاشی کنم...
2011-06-29
2011-06-11
تلق تلوق
مامان بزرگ هیچ وقت نمیاد آدمو مستقیم صدا کنه که بیدار شو. میاد تو اتاق شروع می کنه کوبیدن در و دیوار به هم. اول آروم لباسا رو جمع می کنه. بعد چوب لباسیا رو می زنه به هم. کم کم سر و صداشو بیشتر می کنه و در نهایت در کمدو محکم می زنه به هم.
وقتی گیج چشاتو باز می کنی آروم می گه بیدار شدی؟ اومدم تلق تلوق کردم که پاشی.
چمدون
کافسانــه حیـــات دو روزی نــبــود بیــش/ آن هـــم کلیـم با تـــو بگــویم چنـان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن/ روز دگـر بـه کندن دل زیـــن و آن گذشت
بغلش می کنم و سعی می کنم اشکامو نگه دارم. آروم تو گوشم می گه بهم افتخار می کنه و باید یه کاری کنم که همیشه مایه افتخار کل فامیل باشم، به مدارج بالای علمی برسم و این حرفا. صداش می شکنه. شروع می کنم بگم برام مهم نیست که افتخار آفرینی کنم، فقط می خوام زندگی خودمو بکنم و خوشحال باشم. ولی دلش رو ندارم. سرمو تکون می دم که باشه.
2011-06-05
مغازه فسقلی
یه کاری که خیلی خوشم میاد اینه که برم توی یه مغازه فسقلی، از اینائی که صاحبش همه ش زیر چشمی نگات می کنه، بعد مشکوک رفتار کنم.
2011-05-26
white rage
اینقدر عصبانیم که هر لحظه ممکنه پوستم قل قل کنه و باد کنه و ور بیاد و قلبم وایسه. دارم مثه آدم بدجنسای سریالای ایرانی راه می رم و فحش می دم و "خون خونمو می خوره" ... و قطعاً اگه سبیل داشتم الان موقعش بود که بجومش.
می خوام آدما رو بگیرم و تکونشون بدم : نمی تونین این کثافتو دوست داشته باشین! مگه نمی بینین چی کار کرده!
پس کارما چی؟ خدا چی؟ نمی تونم قبول کنم که اتفاقای خوب واسه ش بیفته، یا کسانی باشن هنوز که دوستش باشن.
و بعد از خودم می ترسم.
این همه کینه کی توی قلبم جمع شد؟
2011-05-17
فردا، وقتی مغزم برگرده سر جاش، اینا رو پاک می کنم و به جاش درباره تیم بیتز توت فرنگی می نویسم
خاطره هایی که تبعیدشون کردم به ته ته مغزم توی همدیگه می پیچن و می ریزن بیرون. حس یه عصر آخرای بهار، اون موقعی که هوا داره تاریک می شه و نه خورشید تو آسمونه نه هیچ ابری. باد سردی میاد و هوا اینقدر دلگیره که خیال می کنی مشت می زنه تو شکمت، درست بالای معده... ولی من خوشحالم. بوی علف خیس، عسل، صدای آهنگ که از دور میاد.. خودم که نشستم روی یه کنده چوبی.
صدای اذان...
لعنت. من طاقت ندارم شبا بیدار بمونم.
فردا، وقتی مغزم برگرده سر جاش، اینا رو پاک می کنم و به جاش درباره تیم بیتز توت فرنگی می نویسم.